دوست عزیزم ... سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . ((((مهران))))
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
الطاف شما عزیزان :
ایجاد صفحه : - ثانیه

هوشنگ ابتهاج
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
ویرایش شده در - و ساعت -
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
هوشنگ ابتهاج
ویرایش شده در - و ساعت -
ای برادر عزیز چون تو بسی ست
در جهان هر کسی عزیز کسی ست
هوس روزگار خوارم کرد
روز گارست و هر دمش هوسی ست
عنکبوت زمانه تا چه تنید
که عقابی شکسته ی مگسی ست
به حساب من و تو هم برسند
که به دیوان ما حسابرسی ست
هر نفسی عشق می کشد ما را
همچنین عاشقیم تا نفسی ست
کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسی ست
آستین بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسی ست
تشنه ی نغمه های اوست جهان
بلبل ما اگرچه در قفسی ست
سایه بس کن که دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسی ست
هوشنگ ابتهاج
ویرایش شده در سه شنبه 2 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
پیرکی لال سحر گاه به طفلی الکن
می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و پیش ششهد للبت
صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
می می خواهی مممشتی به ککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا که ووالله که معلوم است این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
به ههفتادو ههشتادو سه سال است افزون
که که گنگ و لا لا لم بخخلاق زمن
طفل گفتا :خخدا را صصصد بار ششکر
که برستم ز جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تو تو تو
تو تو تو هم گگگنگی مممثل مممن
ویرایش شده در سه شنبه 2 مرداد 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
سكوتی می شکافد این صدای های و هوی
حاصل از ساز چکاچاک هجوم تیر و شمشیری
که در ذهنم برای آنچه خواهد بود خواهد گشت
می جنگد
نسیمی می وزد آرام و بر قلبم
کمی آرامش و آسایش و احساس بی وزنی...
و ناگه خواب بی موقع
و شاید هم
کمی خوشتر ز خوش موقع
مرا در بر گرفت و زین جهان رفتم
خدایا کاش می شد تا ابد در خواب باشم
تا نبینم، تا ندانم سختی جنگی که گویی
از ازل دامان من را سخت می پیچد و می گوید
تویی مرد ره ای کودک بیا درگیر شو تر شو،
بیا در آتش این جنگ پرپر شو...
ولی شاید زمان خواب بگذشته،
چه صبح زود هنگامی،
چه زهر تلخ در کامی،
چه روز تیره تر از تاری شامی!
صدای عشق می گوید
نباید این چنین نومید، ناامید،
جدا گردم ز میدان، این نه مردی باشد
ای مرد ره ای اسطوره ی تکتار، بی انباز
در میدان!
بیا، آرامش ارزان نیست
بزن شمشیر بی پروا،
تمام دشمنان در جنگ مغلوبند
که نامت می دهد نیرو به بازوی
ستبر جنگجوی بی دریغ کهنه ی
میدان یکتایی که در آن فتح،
بودن در کنار توست
بیا، آرامشی دایم از آن توست...
ویرایش شده در سه شنبه 2 مرداد 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
دردمندم دردمند روزگار
دل خوشم من در زمستان بر بهار
چشمهایم چشمهایی بی قرار
روح من.غرق در عشقی ماندگار
عاشقم من.عشق من هم آشکار
بی قرار تار زلف یک نگار
حال و روزم زرد.گریم زار و زار
عاقبت روزی کنم قصد فرار
یا شوم تسلیم و گردم پای دار
مهران
ویرایش شده در دوشنبه 25 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفا ی تو باور نمیكنم
دل را چنان به مهرتوبستم كه بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمیكنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تو را آرزو كنم؟
دیگر چگونه مستی یك بوسه تورا
در این سكوت تلخ و سیه جستجو كنم؟
یاد آرآن زن،آن زن دیوانه را كه خفت
یك شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش كرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش ،نیاز
لبهای تشنه اش به لب داغ بوسه زد
افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچك به پیكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ای كه ز عشق خواندی به گوش
دردل سپردو هیچ ز خاطر نبرده است
دردا چه مانده از آن شب ،شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ،ای فریب مجسم بیا كه باز
بر سینه پر آتش خود میفشارمت
ویرایش شده در - و ساعت -
تخته پاره های کشتی شکسته ای،
|
ویرایش شده در یکشنبه 24 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ